قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3179

تاريخ الفي ( فارسى )

دارد ، همه كاردها انداخته گريختند . مستنجد باللّه يكى از آن كنيزان را شمشيرى انداخت كه مجروح شد و برادر خود ، ابو على ، را با مادرش گرفته محبوس گردانيد . و در همان‌روز مردم بر وى بيعت كردند . و اوّل كسى كه به بيعت مستنجد باللّه درآمد ، عمّش ، ابو طالب ، بود بعد از آن برادر بزرگش ، ابو جعفر بن المقتضى لامر اللّه . بعد از آن وزير ابن هبيره . بعد از آن قاضى القضات و ساير ارباب مناصب . و صاحب كامل التواريخ آورده كه عون [ الدّين ] بن هبيره از مستنجد باللّه نقل مىكرد كه من از وى شنيدم كه گفت : قبل از فوت پدرم به پانزده سال ، من حضرت رسالت ختمى پناه را به خواب ديدم كه آن حضرت به من فرمود كه « پدر تو پانزده سال ديگر خلافت خواهد كرد . » و اين سال پانزدهم است از آن خواب . و قبل از اين به چهار ماه ، باز حضرت رسالت ، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، را در خواب ديدم كه آن حضرت از دروازهء بزرگ به اندرون رفتند و من نيز همراه بودم . بعد از آن ، آن سرور بر كوهى برآمده دو ركعت نماز كردند و بعد از فراغ از نماز ، پيراهن خود را به من درپوشانيد و دعاى قنوت شافعيه كه « اللّهم اهدنى فيمن هديت . . الخ » « 1 » باشد به من تلقين فرمود . و نيز در تاريخ ابن اثير جزرى مسطور است كه مستنجد باللّه در اوايل خلافت ، قاضى بن مرخم « 2 » را مصادره نموده از وى زر بسيار گرفت . و كتب او را بيرون آورده آنچه در آن كتب علوم حكماى فلاسفه بود بسوخت بتمامه . و از آن جمله كتاب شفا [ ى ] شيخ ابو على سينا بود . همچنين كتاب اخوان الصفا و ساير كتب حكمت كه مدّتهاى مديد بن قاضى مرخّم جمع كرده بود . القصّه در اين باب كارى كرد كه عقلاى روزگار هرگاه اين حكايت را مىشنيدند ، از مستنجد آزرده‌خاطر مىشدند . و در ماه ربيع الأوّل اين سال جمعى از سپاه خوارزم بر سر يغمر خان بن اودك - كه بزرگ تركان توريه بود - ريخته ، اكثر مردم [ 107 الف ] او را به قتل رسانيدند . و يغمر خان با جمعى معدود از دست خوارزميان گريخته خود را به پناه سلطان محمود ، خواهرزادهء سلطان سنجر ، كه با غزان در خراسان مىبود ، رسانيده از ايشان به دعوى خويشى كه با غزان اظهار مىنمود ، امداد خواست . و چون گمان يغمر خان آن بود كه خوارزميان را امير اختيار الدّين ايثاق « 3 » بر سر او فرستاده ، از غزان لشكر فراوان به‌هم رسانيده از راه نسا و ابيورد متوجّه يورت امير ايثاق گشت . و چون امير ايثاق از حقيقت حال خبردار شد و مىدانست كه او را طاقت مقاومت غزان

--> ( 1 ) . « خدايا ! مرا هدايت كن و به‌صورت بنده‌اى درآور كه وى را هدايت كرده‌اى . » ( 2 ) . ق ، م : قاضى بن مزاحم . ( 3 ) . ق : امير انباق .